اين سخن درد يك مرد است
كه بي هراس سوختن ،
خويشتن به در وديوار شعله مي كوبد
وقد مي كشد
در امتداد گُرواژه هايي كه سالهاست وجودش را،
به استقامت سكوت مي سايند
و مي فسرد
در بلورين انجماد برد
وكرختي درد!
كه سوزنك وار،بادبادك آرزوهايش را
... آبكش مي كنند
...
باكي نيست.
عاري نيست.
خاكستر پروانه قسم خورد كه اين سوخته خاكي است!
وجرم بي جوابش ،
...پاكي است
تنها همين،
براي او كافيست.
حضور جاي تو در كنار من تنهاست
عبور وهم تو در خيال من فاني ست
پس بي سبب نيست
كه جاي نام تو در كتاب من خالي ست!...
در اين زمان
عبور ثانيه هايت به قلب من ضربان
شكوه آمدنت ، وه چه طوفاني ست!
كنار التماس كودكانه ام بنشين
ببين كه قصّه ي من ، چقدر رؤيايي ست !
حالا خودت قضاوت كن
ميان من و هر چه زمن باز مانده است
بيهوده نيستم كه در بن بست تنهاييم
آوار افكار ترا بدوش مي كشم
و درد بي تو ماندن ونوشتن- هي نوشتن ونوشتن...
بي بهانه هايم را، بي آنكه بخواهم
به چهره ترديد،به پرده ابهام مي كشد
خسته ام!-
تو مباش!
من تنها در لحظه به لحظه هاي با تو بودنم
پيوسته ام!
با خدايم ، خودم وتو!!
بي تو
هي مي چرخم ومي چرخم
تا زرخنه اي از اين فكر بي گريز ،
زتو بگريزم
اما آه...
تنها نتيجه تكرار اين تلاش بي حاصل است
نمي توانم...
راستي بگو،
بند بند اين دل شكسته را چگونه دوباره شكستي
كه هيچكس وهيچكس!!!
در اين دنياي بي پهنا
فكر نمي كرد كه تو اينچنين مرا
در آغوش مهر خويش بشكني!
واحتمال نمي دادكه تو،
از اينهمه مهر وعاطفه بگذري!
باز هم صبر مي كنم...
چقدر ساده ام!!!
آري ساده ام كه خيال مي كنم
تو هم مثل من،
آنقدرآواز بلبل وبوي گل تمرين كرده اي
تا گلويت خونين وخسته شود
نه!... خدا نكند!!!
آن گلوي وبوي بهشتيت،
خدا نكند كه خسته شود
-در يك كلام ، راز دلم را براي تو مي گويم:
دوستت مي دارم ،شعر نيست!...طغيان يك حقيقت است
بيا باور كنيم كه ما،
آنسوي فرسنگها نفرت
مهر را آموخته ايم
پس تعجب نكن كه هر آه من شعر است
ومپرس چرا ،آنچه در من زبانه مي كشد
عشق است
دلم مي خواست در هر ديدار
يك سبدگل سرخ ويك آينه برايت بياورم
تا قضاوت كني ميان خودت وعشقهاي آتشين من،
و باور كني كه اينهمه سرخ بي دليل نيست
زيبا!
زندگيم فداي روي قشنگت
اگرچه واژه ها،
اگرچه حرفهايم،
براي تو تكراري است
|